مردی که تنها راه میرود

تقدس کیلویی،قداست لعنتی

تصمیم براین بود تادیگر ننویسم...شکستند،شکستم،شکست

همچون همیشه حرفهایی که نباید، زده شد،قداست لعنتی شکسته شد

خدایادلم دلم دلم دگربار شکسته شد،طاقتم سر رفت،امانم برید وروانم گسسته شد،درهم ریختم واززبان تو سخن گفتم.

این چه خدایی ست؟

سگهای وحشی درون انسان را بیدار میکند به فرمان خودش جعل نام میکند،جعل هویت میکند،گرازهای وحشی را به جان مزرعه ی پدری می اندازدووشامه ی سگ رابه بوی لباسهای زیر قرمزرنگ تیز میکند،لباسهای زیر قرمز رنگی که سگهابا هوس سیری ناپذیر خودآنهارامیدرندوچوپان دروغگو سرش رابرمیگرداندودرعین ناباوری همگان ازمزرعه ی سرسبزوگندمهایی میگوید که درترانه ی باد شادی کنان میرقصند.

چه سرگذشت خفت باریست سرگذشت انسان وخدا...وچه یکسره نفرت انگیزاست حکایت سگ وحشی همسایه وگله ی گرازهایی که رد سمهایشان تاهزاروصدسال وچند قرن نفس مزرعه راهمچنان بریده است...

وچه ملال آوراست داستان چوپانی که راستی را به دروغ ترجمه میکند ومردمی که بخاطرخداقداست سگهاراباورمیکنندولباسهای زیرقرمز رنگی که برای تیزکردن شامه ی سگ همسایه ومست وازخود بیخودشدنش نمایان میشوند..

پینوشت:

ازوقتی شعر موسی وشبانو شنیدم هروقت صحبت خدا وانسان شدیاد این بیتش افتادم که میگفت:

گفت موسی تو برای وصل کردن آمدی

نی برای فصل کردن آمدی

موسی به چوپان میتوپه که مردک این چه طرز حرف زدن باخداست وچوپان بقول خودمونی اشکش درمیاد وخدا به حمایت همون چوپان وامیسته توروی موسی که تو غلط میکنی بین من وآفریده ی من دخالت بیجا میکنی،میری مثل بچه آدم دلشو بدست میاری وگرنه باباتو به عزات میشونم.

گفت موسی مابرون راننگریم وقال را

مادرون رابنگریم وحال را

خیلی وقتاوسط این تنها راه رفتن هام همینکه یاد این شعروشعرای ازاین دست اززبون حافظ ومولانا میفتم به هم میریزم وکلی ناسزابارشون میکنم که شما غلط کردین داستان سرهم کردین ودل ماهارو خوش کردین به اون خدای غیر واقعی وواهی ودست ساز خیالات وتوهمات خودتون،آخه عوضی هاشما مگه تاریخ نمیخوندین که چه غلطهاکردن با نام خدا؟وچه ثبت شده درجریده ی فلان ولی شماها انگارحالیتون نیست که این خدای جباری که صبح تا شب داره منافق وکافر میکنه ودوست ودشمن میکنه وبرای رضایت خاطر کسیکه دوست داره هرغلطیو روامیدونه بااون خدایی که شما عوضیا دارید تصویرش میکنید زمین تاآسمون فرق داره.باباجان منم میدونم بعضی ازاین لباسهای زیرقرمزرنگ خودشون دوس دارن غذای شامه ی سگهاباشن ولی اوناییکه دوس ندارن چه گناهی کردن؟آخه انصافتو شکر خداکه حاضری بین مادر وفرزند،خواهروبرادر،بین دوتادوست تفرقه بندازی بخاطرتوله سگ دوس داشتنی خودت؟

خدایاتواینی؟یاهمون...توبرای وصل کردن آمدی/نی برای فصل کردن آمدی

 

...
? آقای نویسنده | در ۱۳٩۱/۳/۱ |   | پيام هاي ديگران()

مردی که تنهاراه میرود

خسارت بزرگ:

سخن ازغریزه ایست بنام غریزه ی حیات،اروس،سکس،غریزه ی جنسی یا هرنام دیگری که میتوان برآن نهاد،غریزه ای که بنام آزادی همه چیززندگی انسان مدرن شده،غریزه ای که دارد شر میشودوقصدنابودی درسر دارد.فکروخیال انسان راآنچنان به خود مشغول کرده که هرنوع محدودیتی را نوعی خسارت بزرگ معرفی میکند.نگاهی که دجال گونه بر مسند انحصارگرایی مینشیندتاسقف ارزشگذاریهارافروریزد،ستون خودرا بعنوان ارزشی مطلق پایکوبی کند وهمچون همیشه ی تاریخ تیشه به ریشه ی دل زندوانسان خسارتی بزرگ رابدون آنکه بداندتجربه کند.انسانی پیدامیشود که درتاریکی ارزشگذاریها وخشونت انحصارگرایی گمشده ی خویش میجوید،راهی غریب میپوید واز سهم دل میگوید.ازدسیسه های شوم  دوزن اهریمنی پرده برمیدارد،دوزن زشت سیرتی که درپی تصاحب دل یک مردبرای واگذاری(قرض دادن) به یکدیگرباآرایش های وسوسه برانگیز تخم وسوسه برزمین حاصلخیزخیال او پاشیده تابه خیال خام خویش سقط جنین دل کنند.دوزن کوردلی که باهمدستی یکدیگرچنین نمایش مضحکی درطول تاریخ بشری برپاکرده تادل رابرپای غریزه قربانی کنند،یکی زن موءمن که پشت چادرسیاه ازسردی محدودیت میگوید ودیگری زن هرزه ای که خشونت رابرهنه میکند...دوستی دیرینه ی این دوزن

زن دیندار وزن بی قید

مادرانه فداکاری میکند و ماهرانه دست دررحم تاریخ میبرد تازیباترین فرزندی که هنوزهیچ چشمی چنان زیبایی به خود ندیده چشم برجهان گشاید.آری قراربراین نبود که انسان همواره بین این دوزن سرگردان بماند،قراربوددرآغوش گرم وروشن زنی بدنیابیاید که نگاه امن مادرانه اش نجات بخش او از تاریکی تاریخ وخشونت زمانه باشد.

حکایت یک دیوانه:

توکیستی؟دیوانه ای که سردرعصرجاهلیت دارد یافیلسوفی که هنوزبدنیانیامده؟سوار بربال بادبه کجاسرمیکشی؟چه شگفت انگیزمنحنی های مسیر خانه ی مادربزرگ رادرمستی وفراغت دوست داشتنی هایت راست میکنی وچه عاشقانه حوریان سیاه چشم وپری های کمان ابروی درون قصر شیشه ای رابه اشتیاق دیدنش قال میگذاری وچه کودکانه کف دست بردستان عالمانه اش برای شنیدن فال میگذاری وچه جوششی دارد چشمه ی تمنای دلت.چه ساده مهارتت را درسلاخی حصارهابه رخ میکشی،حصارهایی که قرنهای متمادی عقل انسان دربرابرهیبتشان سنگ شده.

حکایت تو حکایت انسانیست که میخواهد باورکند،میخواهد بداند وبه پیش برود. انسانیکه دیوانه وارحرکت میکند،نه عاقلانه عمل میکند ونه در راه عمل به فکر رفاه وراحتی هرچه بیشتر است.مسیرتو نه مسیرراحتی ها که راه ناهموار سختی هاست.تودرمسیر اثبات عشق قدم برنمیداری تا باکندن کوهی همچون فرهادجاودانه شوی.اول باید خانه ی باورهارابامعماری دل بناکنی وازآنجا رهسپارکوه عشق شوی،اول بایدبه جنگ باورهای دروغینی که سراسرگذشته وحال رافراگرفته بروی وجبرسنگی راکه شاهکارهمان دوزن نابکاراست بشکنی وسپس مادربزرگ قصه گو شوی.وقصه رااینگونه آغازکنی: انسان میلی دارد،بایددید به چه کسی وچگونه میل میکند؟به چه چیزی وبرای چه میل میکند؟واینگونه ادامه دهی:مردی به گنج وزن همسایه میل میکند،ازشدت این خیال وسوسه انگیزازدست پنهان غیب برقلب اوالهام میشود که مردهمسایه رابه جرم کفرگردن بزن،زنش وگنجش جزومایملک توخواهدبودوخدااینگونه به مومنان پاداش خیرمیدهد...

اینجاشهرتو نیست:

میخواهم ازاینجاکوچ کنم،بروم جایی دیگر،جایی که مثل اینجانباشد،اینجاتحمل حجم مرا ندارد،حجم روحی که سواربربال شیدایی حکایتهای شگفت انگیز میسراید.روحی که نه استعداددانش آموزی مدرسه ی دین راداردونه به کرسی استادی فلان دانشگاه فلسفه درفلان جای عالم چشم دوخته.روحی که میخواهد سازخودرابنوازد،ماه وستاره رامهمان کند،وبرسینه ی سفت خاک تکیه زند.درکی که توازچیزهاداری ورابطه ای که باآنهابرقرارمیکنی واقعی تر ازدرک انسانها ورابطه باآنهاست،آنهاراهمانگونه که هستند درمیابی،ساده وبی ریا

برخی میگویندیک هفته ای که درشهرباشی،بادیگران باشی خلق وخویت رنگ میبازدوعوض میشود،آنقدرخسته میشوی که حتی خودت رافراموش میکنی چه رسد به دلتنگیهایت...بارهاآزمودی ونشد

بایدفکری به حال دلت کنی...

 

 

...
? آقای نویسنده | در ۱۳٩۱/٢/٢٠ |   | پيام هاي ديگران()

زاویه ای که دیگر کسل کننده وتکراری شده

زاویه یکی از مهمترین برنامه هایی بوده که درطول تمام سالها از شبکه 4پخش شده ومن بخاطر علاقه ای که به مباحث حوزه ی اندیشه دارم همیشه یکی از بیننده های پروپاقرصش بودم،امااینطور که نشون میده همیشه مناظره هاش از یه سطح بالاتر نمیرن وبرای کسانیکه منتظرمناظره های خیلی جدی وواقعی هستن راضی کننده نخواهد بود.

واقعانمیدونم دکتر صلواتی باخودش چه فکری کرده وچرااگر اینقدر تسلط به فلسفه داره اجازه نمیده یه مناظره ی درست حسابی شکل بگیره؟

بحث دیشب روی پروژه ی عقلانی سازی دین از نگاه مرتضی مطهری بود،حالا بماندتوقسمت خبرهای زاویه کتاب فلان دکتر اقتصاددانومعرفی میکنه که سوژه ی ضدآریایی درست کنه وزهرخودشو بریزه ونیش بزنه به تمام کسانیکه بحث ملی گرایی وتبارونژادومطرح میکنن.

تمام بحث روی این بود که به قول دکترعبدالکریمی یه کسی مثل مطهری مطابق سنت فلسفه ی اسلامی  نسبتی بین فلسفه ی یونانی وعقل یونانی واسلام  برقرارکرده ونه بیشترهرچندطرف دیگه ی مناظره نظری غیرازاین داشت ومیگفت مطهری از فلسفه ی جدیدهم بهره گرفته وازنوع استدلالهاش مشخصه که اینکارو انجام داده...

اینکه مطهری کی بوده وچکارکرده وچه نسبتی بین دین وعقل برقرارکرده واگر امروز بود آیاروی مواضع خودش مونده بود یا اینکه نظراتشوتغییر میداد...واقعاهیچ انگیزه ای پشت این نوع مباحث دیده نمیشه به جز بزرگ کردن یه شخص وپافشاری روی یه نوع اندیشه

شما بیا اول عقل اسلامی وقرآنیو واضح کن تامابفهمیم تعریفش چیه وبعدش اگروقتی باقی موند روی عقل مسیحی ونسبت تاریخی که ازیونان باستان بین لوگوس ومیتوس برقرارشده وادامه پیداکرده تادوران اسلامی وبعدش رسیده به دوران مدرن حرف بزن

مباحثی که شما داری ازش به تفاوت عقل مسیحی واسلامی یاد میکنی اصلا مربوط به اصول اعتقادیه،مربوط به تثلیث وتجسده نه احکام شریعت درصورتیکه مباحث اصلی اسلامی که ازش به تعبدی یاد میشه مسائل مربوط به احکام شریعته ولی ماندیدم هیچ تفکیکی روی این موردانجام بشه تا اگر بحث از عقلانیت اسلامی ومسیحی میشه دقیقا موردش مشخص باشه وبشه موردی بحث کرد نه کلی ومشخص بشه بعضی موارد تفاوت بنیادین بین نگاه وعقلانیت مسیحی واسلامی وجود داره وحتی تو جلساتی که برگزارمیشده همیشه بحث ازاین میشده که مسیحیت تاکیدش روی اخلاقه نه شریعت

بحث از تاریخیت هگلی هم هیچ وقت واضح نشدهرچند چندبارهمین جناب عبدالکریمی بحثشو درانداخت اما هیچوقت نگفت ترجمه ی دقیق  تاریخیت یا حوالت تاریخی هگل  چی میشه.مناظره ی قبلی با رهدارجوری از جریان تاریخ حرف میزد که رهدارازذهنیت جبر تاریخی سئوال کرد ولی جناب دکترموضوع تاریخیتو اونقدر ساده وواضح تلقی میکرد که اصلا جواب درستی به سئوال رهدار ندادوموضوع اراده ی انسان درتاریخ بین هواوزمین معلق موند.

حالا ازعقل محمدی وعقل مسیحی حرف میزنه ونسبتی که هرکدوم درطول زمانه با دین برقرارکرده ونقش تاریخیت دراین نسبت واینکه پروژه ای بنام عقلانی سازی دین توسط مطهری اساساوجود نداشته چراکه دین عقلانی هست ونیازی به عقلانی سازی نداره ولی عقل دین با عقل ارسطویی یکی نیست وحالا باید دیدمثلا این جناب مطهری میخواسته چکار کنه؟چیزیکه واضحه جناب مطهری روی موارد فقهی واحکام اسلامی بحث میکرده وقلم میزده وای کاش روی همون موارد بحث میشد تامشخص بشه آیا عقل اسلامی باعقل مدرن وحتی همون یونانی اصلا نسبتی داره یا نداره واگر نسبتی داره نسبتش نشون داده بشه واز نمایش آگاهی های فلسفی دوری بشه که خیلی کسل کننده وتکراری وملال آور شده.

ای کاش یه بارم این رحیمی پورازغدیو دعوت میکردن ومیذاشتن روبروی همین عبدالکریمی یا مثلا مجتهد شبستریو میاوردن میذاشتن روبری مصباح یزدی.نمیگم دکترسروشو بیارن بذارن روبروی سبحانی،نمیگم جوادی آملیو دعوت کنن روبروی مصطفی ملکیان چون میدونم حضرات باید شان وجایگاهشون حفظ بشه ویه وقت خدای نکرده توتلویزیون جلوی اینهمه بیننده ومردم ضایع نشن بنده خداها گناه دارن ویجورایی اوناباید پشت مشتا بمونن وبیانات گهربارشونومثل اسرارالهی عنایت کنن.

حالا خوبه بازم زاویه مدرن شده وسایت راه اندازی کرده تاهرکی بحثی داره ونظری داره بذاره وبرنامه سازان روی نظراتی که ارائه میشه فکرمیکنن.من که دیشب هرکاری کردم نتونستم وارد سایتش بشم ولی دوستانی که علاقه مند هستن این آدرس سایتشه ومیتونن فایل صوتی مناظره دیشبو گوش کنن وبیان نظر بدن ببینم چی دستگیرشون شده.

www.zavieh.iribtv.ir

...
? آقای نویسنده | در ۱۳٩۱/٢/۱٤ |   | پيام هاي ديگران()

کوله پشتی ات را زمین بگذار،میخواهم دگربار خدایی کنم

کوله پشتی ام را پرکرده ام از نیازهایت

دانه دانه بخواه

خواسته های تو گرانند

همه چیزم را میدهم مباداعشقت راازمن بگیری

توسخت ترین آزمون عشق من نبودی،قبل ازتوسخت ترین شبهای عمرم راآزموده بودم،شبهایی که ازصدهاهزار انسان تنهایکی توان تجربه اندوزی اش را دارد.اما آنشب یک فرق اساسی با شبهای دیگر زندگی ام داشت،آنشب زمین زیر پایم بامن حرف میزد، پاهایم مال خودم نبود،همه چیزم مال تو بود بجز چشمهایم،آخر چشمهایم رانیاز داشتم،برای دیدن خنده ای که مرا بیقرار خودش کرده بود،برای دیدن خنده ی زیبای تو.

من بودم وچشمهای جدا شده ازمن وتصویرخنده ی تو،من بودم وتخت وعرش خدایی ام،وزیباترین صدایی که هرلحظه مرا صدامیکرد تایک دانه از نیازهایش رابرایش بسته بندی کنم وبفرستم آدرسی که نشانی اش را بلدبودم.

آنقدر فارغ ومست بودم که حساب مسافتی که پیاده میرفتم وحساب زمان ازدستم دررفته بود،انگار طی الارض میکردم،همه چیزم را یکجا گذاشته بودم برای یک چیز،یک خنده ی خوشکل کوچک.

"وقتی عشق ترافرامیخواند به فراخوانش لبیک بگو حتی اگر راهش پرخطرباشد

وقتی عشق ترادربالهای خویش جای میدهد برو حتی اگر باخنجری که پنهان کرده پهلویت رابشکافد"

 

...
? آقای نویسنده | در ۱۳٩۱/٢/٥ |   | پيام هاي ديگران()

من دلم دعوا میخواد

خوب یادمه سالهای گذشته همیشه وقتی درگیر میشدم وکارم به جاهای باریک میکشید بعدش یه گوشه مینشستم وبخودم میگفتم خداخیلی خاطرتو میخواست که تواوج جوانی دیوانگی هاتوکشوند سمت خودش وگرنه تا حالاشک نکن بلاملای بدی سرت اومده بود.همیشه باگفتن همین یه دونه حرف سعی میکردم دردذلت بار فیل اندازیو که میتونست دونه دونه مهره های ستون فقراتمو خورد کنه تسلی بدم به قول معروف خودمو گول میزدم البته بصورت خیلی ناخودآگاه.نمیدونم دقیقا کی وسرچه داستانی بود که بااصابت یکی ازاون تکانه های درست حسابی به بدنه ی کشتی ناخودآگاهم ناخداخورشیدازخواب چندین وچند سالش بیدار میشه وبه خودش میاد که بله،من خواب بودم وافساراین کشتیوداده بودم دست حکمت وآیات وروایات ننه قدسی که ازقضاتو قصه های این ننه قدسی من یکی همیشه باید جهاد اکبرمیکردم وطبعاجهاد اصغر مال رهبربود ولی خداییش من ازبچگیم رهبر بودم،لیدربودم،خلاصه اینکه نمیدونم تواین قصه های ننه قدسی چه معجون رازآلودی ریخته بودن که واسه گوشام مثل لالایی عمل میکرد.نه اینکه هیچ جاروجنجالی نداشته باشم وشر بپانکنم،اینکه من شر بپانکنم رویایی بیش نیست،فقط فرمش عوض شدوفرمونمو دست خودش گرفت،چه معلوم؟شایدم ننه قدسی با من حال میکرد ودلش میخواست اگه دعوایی هم میکنم به فرمان قدسی خودش باشه.خلاصه اینکه پارسال بعد سالیان سال سرم به سنگ میخوره وعقربه های ساعت عقلم شروع میکنه به تیک تاک کارکردن ومیفهمم  حکایت من حکایت امواجیه که مرگ وآرامششون یه معنا میده ووقتی برگشتم تمام اتفاقات گذشته رو ورق زدم دستگیرم شد که قصه های ننه قدسی چیزی جز حقارت وذلت مضاعف نداشته برام وننه قدسی حالیش نبوده داره لالایی تو گوش خر میخونه.

خب من ازبچگیام شر بودم واگه الان افتادم کنج یه اتاق سه درچهاراونم بخاطر اینه که شربودنم این بلارو سرم آورده،ولی دست ننه قدسی دردنکنه که شرارتمو ازکوچه پس کوچه هاکشوند به این خط ریل کاغذی، تااینبارقداره کشان بزرگ دنیاروبه زانو دربیارم که ازقضا بعضیاشون دست پرورده ی همین ننه قدسی ان،خلاصه که قلم افتاده دست یه زنگی مست که نیشش بدزهرکشنده ای داره وحاضره شرط بندی کنه هیچکی تواین دنیاتعددعوالم جنونوبه اندازه ی خودش تجربه ودرک نکرده.

آقامن دلم دعوا میخواد،دارم تواین قفس پرپرمیشم،پیرمیشم،ولی هرچی ام باشه" یه مرغ اگه یه عمرم توقفس باشه بازم پروازوازیاد نمیبره"آقامن پایه میخوام برای تمام دیوانگیها وشرارتهام،پایه میخوام برای یه جنگ تمام عیار،آخ که چه حالی میده شاخ زدن وکمرفیل شکوندن،فیلی که ننه قدسی فیلش کرده وشاخ زدن یادش داده...

 

پینوشت:

حساب کن،تووسط باشی،باموهای فشن،تیپ اسپرت،روزجهانی فلسفه باشه،توراهروی میانی سالنها،داری با یه آخوندبه اصطلاح فلسفی بحث دونفره میکنی،کم کم آدما میان،تعدادآخوندا میشه 5تا،بانوچه هاشون میشن حدود 15 تا،همه هم باکلی کبکبه ودبدبه،کلی اصطلاح اصول فقه بارشونه،بحث طولانی بشه،تو اون وسط ایستادی،خیلی راحت،نمای بحث بیشتر جذاب شده ودختران محجبه نیزدراین محفل انس گردآمده اند،جنگی درگرفته که دودش تا سقف میرسه،حالا حساب کن یکی نیست اینارو راضی کنه تا استخونای شکسته ی فیلشونو جمع کنن،یه نمایشنامه نویس قهار میاد وسط وبلند میگه:این جوان خیلی کارش درسته بخدا،جواب همه رو داد،آقا دخترا میزنن زیر خنده،سوژه درست میکنن،نگاه پرانی میکنن به حاج آقاها وبرادران اسلامی شان،حالا تواین وسط گاوپیشونی سپید شدی دیگه،مثل دوران دبیرستانت که تا میگفتی آقا...همه میگفتن وووووووووووووبازم سئوال وتو برمیگشتی میگفتی تا قیامتم سئوال میپرسم هرکی ناراضیه گوش نکنه...آخرش اونا رفتن دانشگاه ومدرک گذاشتن زیر بغلشون ولی تو هنوز داری سئوال طرح میکنی.آقاماسئوال داریم به کی بگیم؟البته نه ازاون سئوالهای فیلم رضامارمولک

راست بگوراست بگو راست

فرودس برینت کجاست؟

راست بگوراست بگو راست،آنجاهمین، بازهمین ماجراست؟

راستی آنجا هم هرکس وناکس خداست؟

...
? آقای نویسنده | در ۱۳٩۱/٢/۳ |   | پيام هاي ديگران()

برای دختران ایران

دختران شیروخورشید

دختران مهروناهید

چشم های انتظارتان را خوب میشناسم به کدام نقطه خیره مانده اند.

دستم به قلم نمیره...فقط خواستم اینوثبت کنم تا هرجوری شده کاملش کنم

اینروزها درگیر فلسفه ام وادبیاتم ته کشیده...این پست خیلی مهمیه

واقعا هیچکی نمیدونه چه حجمی ازخستگیو دارم به دوش میکشم

فعلا

 

 

...
? آقای نویسنده | در ۱۳٩۱/٢/۳ |   | پيام هاي ديگران()

بنام مادرم

 

مادر

" نامی به وسعت زندگی  باسینه هایی نرمترازآرامش وقلبی سوزان ترازآتش"

خوب یادمه هنوزبچه بودم که باوسعت مفهوم مادر آشناشدم.بچه های امروزفقط با یه مادرآشنایی دارن اما قدیما اکثربچه ها ۲تاوبعضیا هم ۳تامادرهمزمان باهم داشتن.پسرهمسایه ما بهنام یادمه ۳تامادرداشت.مامان خودش،مادرخونده یازائو که بهش ماماچه هم میگفتن ومادرمن که بخاطر خشکی سینه های مامانش همزمان به داداشم وبهنام شیر میداد.قدیما زائومیشدمادرخونده وبعداززایمان احساس مادری به بچه ها یی که بدنیا آورده بود داشت وهمیشه به بچه هاسرمیزدومحبت میکرداما مدتهاست که دیگه خبری ازاونهمه مهروعاطفه نیست وبه قولی همه چیز مدرن شده

کوچیک بودم که برای اولین بار مادرخوندمو دیدم،یه پیرزن مهربون که منوتوبغل خودش میگرفت ومن احساس خوبی پیدامیکردم.وقتی ازدنیارفت فکرکردم رفته پیش خدا وهمشه میاد به من سرمیزنه .بچه بودم ونمیفهمیدم مرگ یعنی چی ،اطرافمم خیلی شلوغ بودواسه همین کمبودشو زیاداحساس نمیکردم.

بزرگ که شدم احساس منیت یا همون هویت میکردم  ویه دنیا آرزوداشتم.همین احساس هویت باعث جدایی من ازمادرم شد.حالا میخوام به همه مادرا بگم:خیلی مراقب احساس هویت بچه هاتون باشید.بچه شماتاوقتی کوچیکه هربلایی به سرش بیارید هنوز به شما چسبیده واساسا احساس استقلال نداره واسه همین هرچقدر هم بدرفتاری ببینه  وباش مخالفت کنید بازم شمارومقابل خودش نمیبینه ولی همین که بزرگ شد دیگه نمیتونه مخالفتهای شماروتحمل کنه.میدونم حالا پدرومادرا میگن:نمیشه که بچه هرکاری دلش بخواد بکنه وماهم حق نداشته باشیم بهش بگیم بالاچشمت ابرومباداناراحت بشه.

حرف من این نیست،من میگم بچه وقتی بزرگ میشه احساس استقلال میکنه واین یعنی اولین تکانه ی جدایی ازپدرمادروبنابراین والدین باید دراین دوران حساس دائما به فرزندشون یادآوری کنن که ما پشت وپناه توئیم،ازتوحمایت میکنیم وتوتنها نیستی.بخصوص مادر که پشتوانه عاطفی  بچه هاست واگه دقت کنیم می بینیم که بچه ها بامادراشون احساس راحتی بیشتری دارن ومادر رازدار بچه ست والبته خطاپوش.

دراین شرایطی که اشاره شدپدرومادر باید احساس پشتوانه بودنو هرروز به بچه ها یادآوری کنن حتا اگه هیچ پولی نداشته باشن که واقعا بتونن خرج دانشگاه یا حتا تامین نیازهای اولیه بچه هاروبه عهده بگیرن.

 اگه فرزندشماراه خطایی انتخاب میکنه اول به خودتون رجوع کنید وبه یاد داشته باشید که بدترین واکنش در این مواقع سرزنش وطردکردن فرزنده .شما با اینکار به فرزندتون ثابت میکنید عاشقش نیستید و فقط بخاطر غریزه پدرومادرشدن اونوبدنیاآوردین وبعدازمدتی که مثل عروسک براتون جذاب وشیرین بود دیگه ازش سیر شدین وبراتون جذابیتی نداره.شاید شماپدرمادرا باورنکنید ولی ریشه بیشترین وبزرگترین جنایتها همین جاست.ریشه جدایی ها ،خودکشی ها،آوارگی ها ،تجاوزها واعتیادها همین جاست .خلاصه اینکه اجازه ندید بچه هاتون حتا یک لحظه احساس تنهایی وبی کسی کنن که خطرهاست درآن.عشق واقعی پدرمادربه بچه ها اینجا ثابت میشه وگرنه پسرباوجودیه دختر ودختر هم باوجودیه پسر خیلی راحت قیدپدرمادرومیزنن.

میدونم پدرمادراوقتی می بینن بچه هاشون دیگه به حرفشون گوش نمیدن احساس شکست میکنن،من این چیزارو ازنزدیک دیدم ولمس کردم ومیدونم تواین وضعیت ازبچه هاشون نامیدودلسرد میشن اما باید حواسشون جمع باشه که این دلسردی به ضرر بچه هاست وباید با این احساس شکست بجنگن.اگه این حرفارومیگم بخاطر اینه که وجودم پرازدردمیشه وقتی می بینم خانواده ها ازهم پاشیده وباید بگم این ازهم گسیختگی هرگز نشونه تمدن نیست ومایه آبروریزیه ولی بعضیا که طرز فکر کاملا بچه گانه ای دارن فکرمیکنن تودنیای مدرن به خانواده نیازی نیست وهمه باید مستقل باشن ونمیفهمن این هویت خواهی بدون پشتوانه عاطفی خانواده به چه بی هویتی منجرمیشه.حالاشما فکر میکنید چه تعداد ازآدمادرسراسردنیا باهدف زندگی میکنن که ازاون طرف فکرکنید باوجود یه هدف میشه این خلأ روپرکرد؟آدم هرچقدر هم که وقتش پرباشه وسرگرم باشه وبخواد خوش بگذرونه همیشه بااین موضوع درگیره وهیچکی نمیتونه بگه که حداقل تا همین الان که این مطلب نوشته میشه هیچ فرزندی بدون پدرمادربدنیااومده باشه واگرهم چنین چیزیوقبول کنیم ولی مادامیکه این بچه های بی پدرمادربین سایرآدمازندگی میکنن حتما خلأ بی پدرمادریومیفهمن واینکه نسبت به این مقوله چه احساسی داشته باشن به عهده خواننده میذارم که خودش فکرکنه درموردش ولی ازاین نکته غافل نشیم که پدرمادرمثل ریشه میمونن وآدم بی ریشه مثل این میمونه که پرت شده باشه تواین دنیا.

نمیدونم با چه زبونی باید بگم که نذارید این ریشه خشک بشه،این عشق بمیره،آی پدرمادرااگه عاشقیدعاشقی کنیداگه هم عاشق نیستین به جای بچه آوردن بهتره تشریف ببرید بازار ویه عروسک خوشکل ودوس داشتنی بخرید وهرکاری دلتون خواست به سرش بیارید آخه عروسک نه احساس داره ونه میتونه حرف بزنه

من توزندگیم سه بارمفهوم مادروتجربه کردم وحالا بعدازهمه اتفاقات وفرازونشیب ها مادرواقعیمو پیداکردم.مادرواقعی من هیچکی نیست بجزخواهرکوچیکم آبجی معصومه که واقعا هرچی هم بگم نمیتونم ذره ای ازخوبیاشو گفته باشم.آبجی معصومه دلش دریاست،اقیانوس بیکران محبت وصفاست.اون مثل یه مادرمیمونه اما نه هرمادری.یه مادرواقعی که منوتنهانذاشت اون دقیقا به من چنین چیزیودادودرسخت ترین لحظه های زندگی که تنهای تنهابودم کنارم بود وبامن اشک ریخت.

آبجی معصومه فراموش نمیکنم اگه الان دارم مینویسم همش بخاطرتوئه نه هیچکس دیگه،فقط تو

هرچندکه تونمیدونی داداشت اینروزا چقدر احساس بی کسی وتنهایی میکنه ولی یادتوآرومش میکنه.یادته چه شبهایی  پای درد دل هم مینشستیم..

وقتی میدیدمت غمگینی کم طاقت میشدم ودلم میخواست دنیاروزیروروکنم تا ذره ای غم تودلت نمونه.یادته وقتی بهت میگفتم: بگوچی میخوای داشته باشی؟

یه خونه اندازه خونه خوزه پدرودونوسو؟برات میخرم

وقتی میخندیدی شاید توندونی ولی من حس میکردم اون خونه روبهت دادم.ای دنیا که چقدرکوچیکی دربرابر شادی دل یه عزیز

هیچکی مثل تونیست آبجی معصومه،اینوبدون تاهستم هیچکی نمیتونه جاتوپرکنه واژه مادرو من باتو فهمیدم.میخوام بدونی خیلی دوست دارم به پهنای آسمون.

دستاتومیبوسم.

"نوشته شده درفروردین سال 90"

...
? آقای نویسنده | در ۱۳٩۱/۱/٢٩ |   | پيام هاي ديگران()

سرشکسته راازشکست باکی نیست

حکایت سرشکستگی های من حکایت یک روز ودوروز نیست،حکایت یه عمرسرخم نکردن واعتراض به خلق وخوی ارباب منشانه ایست که تاشاهدبودم روح وروان آدمهارا تحریک کرده واگریک انسان واقعی بااین خلق وخو جنگ همیشگی به راه انداخته اونم من بودم که الان دارم با یه روح خسته ای که احساس تنهایی شدیدمیکنه گفته های ناگفته مو هرچند وقت یکبار تو این غربتکده مینویسم تا سنگ صبورساعتهای تنهاییم باشه،تا یادم بمونه هیچکسو ندارم،تا فراموش نکنم هرچقدرکه من برای دیگران ازهمه چیزم گذشتم وهمه چیزمو گذاشتم الان به همون مقدار بی چیز هستم.

دیشب وقتی رفتم زیردوش آب گرم یادوخاطره ی بدن دردهایی که بخاطرتمام ایستادگی هام وتمام سرخم نکردن هام  آرزوی یک روزشادابی درماهو به دلم میذاشت دوباره برام زنده شد،آخه دیشب بعدازمدتهادوباره برای یکساعتی بدن دردداشتم.

پینوشت:

چندوقت قبل یکی ازبچه های فامیل دوستمو وقتی داشته باماشین شخصیش میرفته اصفهان بین راه بازداشت میکنن وتاصبح توپاسگاه شکنجه میکنن،جای سیاهی شلاق روی تمام بدنش معلوم بوده ولی بخاطر ترسی که ازاین داستان افتاد توجونش ازشکایت کردن عوامل شکنجه علیرغم اصرارهای این واون صرف نظر میکنه.

من ازاونایی نیستم که باتجاوز جنسی موافق باشم،من نمیتونم این مزخرفاتو بنام دین یا هرنام دیگه ای قبول کنم،نمیخوام صدای این بلندگوهای مستهجن به گوشم برسه،ازنظرمن یه مرد میتونه تحت هر عنوانی حتی عنوان عشق  به یه زن تجاوز کنه ولی بنام خدا نمیتونه اینکارو انجام بده،نه بخاطر اینکه خدای کتاب مقدس دستورداده پیامبرش هرکاری بکنه ویا خدای اسلام اجازه ی چنین کاریو داده ونه حتی بخاطرباوری که به عملگرایی دارم واینکه میشه برده بود وبه بزرگی دست یافت واین درون انسانه نه بیرون،فقط به دلیل ارزشی که برای فردیت انسان قائلم وباوردارم که هیچ کسی درهیچ جایگاهی نمیتونه بخاطراینکه فلان شخص مذهبش با اون متفاوته به حکم خداانسانیت اونو نادیده بگیره وموردتجاوز وشکنجه قرارش بده ویا اینکه هستیشو ازش بگیره ومن ازاون دسته آدما نیستم که کسی بتونه اثبات کنه این حکم خداست چون درفلان کتاب اومده وخدافقط بخاطر اینکه یک رابطه ی خصوصی با فلان شخص داشته اجازه ی هرکاریو بهش داده ولی بازهم اینها دلیل نیستن که اون شخص انسان خوبی نباشه بلکه اون درهرصورت پیامبریش برجای خودش باقیه و این خداست که با مجوز چنین حکمی درواقع انسانو برسردوراهی قرار داده که اگر باورش کنه مورد هدایت قرارش میده واگر باورش نکنه حتی اگر این عدم باور بخاطر تصورنابی باشه که ازهمون خداداره اما بازهم گمراهش میکنه واین امرخداست وخدا برهرکاری تواناست...

حالا کی میتونه این معمارو حل کنه که آیا چون خداخواسته پیامبرش هرکاری کرده یا چون پیامبرخواسته خدا مجوز هرکاریو بهش داده؟بادرنظرگرفتن اینکه بعضی ازاحکام فقط مخصوص پیامبرش نبوده ودیگه باید گفت خدا مجوز هرکاریو به مومنان به دینش داده.بیشترآدمها این معمارو بالاادریگری حل میکنن واسم کتابیش میشه پذیرش تعبدی،یعنی اینکه من نمیدونم دلیل فلان حکم چیه ولی به لحاظ اینکه درفلان کتاب موجوده بنابراین ایمان دارم که حکم خداست وبصورت تعبدی میپذیرمش ولی تعجب نمیکنم وقتی همین انسانهارو بااین باور ملاقات میکنم که خوبی ها ازخداست وبدی از انسان!!!البته این باورو دیگه میتونم بگم از کتاب نگرفتن هرچند که این گفته هم درکتاب موجوده ولی درهرصورت یاباید به اشعری مسلک بودن این آدمها یقین داشت که مطابق اون عقیده درنهایت هرکاری که خدا گفته خوب است وملاک خوب وبدبه امرخدابرمیگردد ویااینکه به جهالتشون ایمان آوردکه به شکلی بیمارگونه ووسواس گونه ای خدای واحدرو بادوگانگی ها پرستش میکنن وهربار بربلندای مناره ی ذهنشان به تقلید تکرارمیکنند:خدا یگانه است...

"رهایشان کن تا به چرا بروند،آنها فقط وقت هجوم گرگ شروع به فرارمیکنندولی درنهایت دریده میشوند پس بگذار تادمی به چریدن خوش باشند"

...
? آقای نویسنده | در ۱۳٩۱/۱/٢٢ |   | پيام هاي ديگران()

دلم تورامیخواهد،همبازی(برای بهارنازنینم)

مرابردی تاتمام یادها

به من مجال فهمیدن دادی،مجال دیدن دادی

توآینه شدی ومن درتو شیدایی هایم رادیدم

به من فهماندی

پایه ای برای صعود وفرود من درخاطرات

واکنون تونیزاشکهای خاطره ای

می بینی چقدر دلم تورامیخواهد...همبازی

.........................بهار..........................

شایدباورش سخت باشه اما ازوقتی شیدایی های بهارو دیدم باورم شد که من نمیخوام کسی منو دوس داشته باشه،من یه همبازی میخوام درست به کوچیکی بهار،یه همبازی که پایه ی شیدایی هام باشه،پایه ی دیوانگی هام باشه،همون چیزی که وقتی سالها قبل ازش جداشدم تازه فهمیدم کیوازدست دادم وتبدیل شد به شاه پسر رویاهام تبدیل شد به کسیکه هروقت اشکم درمیومد صداش میزدم رضاکجایی که دلم بدجور تورومیخواداماچیزهای درون من درجریانه که کمترکسی یاشایدم هیچکس نمیتونه درکش کنه واون چیزهامانع این میشه که خودمو به شگفت انگیزترین آغوش دنیانزدیک کنم...راستش از هیچ انسانی تو این دنیای به ظاهربزرگ بیرون به اندازه ی انسانیکه درونم زندگی میکنه شگفت زده نمیشم وهمین دیروز بود به یه دوستی گفتم به سادگی ظاهر آدما نگاه نکن که پشت این ظاهر ساده چه بسا یک باطن بسیارشگفت انگیز وجود داشته باشه،باطنی که وقتی بهش نزدیک میشی سخت درموندت کنه وازخودت دورت کنه اماتودل خودم گفتم"دورشدن وغافل شدن ازخود یه دل شیدامیخواد"اونم آدمای این زمونه که اسباب بازی حلقه ی ثروت شدن ومترسک ارباب قدرت فرسنگهافاصله دارن ازش وبه واقع اگه بخوایم فکر کنیم ودرست ببینیم"شناخت خود یعنی حضور دردل تمام آنچه مجال شیدایی به انسان میدهدتاخودواقعی خویش رابدست آورد"   ویکی مثل بهارخیلی خوش اقباله که یه دایی شیدای دیوانه نصیبش شده تا مجال آشنایی واقعی با شیدایی ودیوانگیوبدست بیاره...

.....................

"وقتهایی هست که انسان مست وفارغ ازآنچه درزندگی اش میگذرد حرکت میکند

نمیداند،شاید دارد مات میشود

آخراواهل محاسبه نیست،اوانسانیست به همین بی ریایی

فارغ است ازآنچه که برای دیگران حتی تصورش باعث یکی دیگر شدن است

اوخودش است امااشتباه نشود،این خود همان بیخودی اوست

آخرانسان خودهایی دارد،انسان فقط یک خود ندارد

خودهایی داردکه بیخودی اندوخودهایی دارد که محاسبه گرند

خودهای محاسبه گر استعدادحقیقی شدن ندارند

آنها اول باید بیخودی شوند،باید مست وفارغ شوند،باید اهل قمارشوند

اهل باختن شوند...باید پاکبازشوند.

...
? آقای نویسنده | در ۱۳٩۱/۱/۱٦ |   | پيام هاي ديگران()

من فقط یه آدم میخوام

امشب تصمیم گرفتم بنویسم دلیلش اینه که یه اتفاق مهمی افتاده که منوواداربه نوشتن کرده، خیلی ازآدما به موجودیت هرچیزی توزندگیشون فکر میکنن وبها میدن بخاطرخیلی چیزاتلاش میکنن وباصدها آدم درارتباطن اما حتی یکبارتوتمام عمرشون حس نمیکنن وجود یکی ازاین صدها آدم چقدرموردنیازه وچه نیاز عمیقیه نیاز به دوست داشتن ودوست داشته شدن وقتی چنین نیازی درکسی اوج بگیره تبدیل میشه به انتظار واون فردبااون انتظار زندگی میکنه تاوقتیکه انتظارش به سربیاد وچه وقتیه،وقتیکه احساس میکنی انتظارت به سررسیده ومن امروز ظهری اززبون خانوم دکتری که این ایام عیدی خودشوبه عمد ازتهران دور کرده وبه جنوبی ترین نقطه ی ایران رفته شنیدم که چطورچنین نیازیودرخودش احساس میکنه چطور وقتی بعد اینهمه سال بامردی آشنامیشه وجوری ازش برام حرف میزنه که من درون خودم آرزو میکنم خدایابالاخره پریچهرداره رنگ آرامشو می بینه واززبونش میشنوم که چطورتو اون لحظه باخدانجوامیکنه ومیگه خدایا یعنی تواین مدت منو فراموش نکرده بودی؟ فقط کسی که این حسو تجربه کرده میفهمه من چی میگم ومیفهمه چراپریچهرچنین ملتمسانه به آسمون نگاه میکنه ولی این نیازعمیقو هرگزبا دوست داشتن طبیعی نباید یکی دونست این احساس نیازبه وجود یک آدم وقت خستگیهاست، وقتیه که احساس تنهایی ریشه های وجودتو یکی یکی وبتدریج میسوزونه ،نه وقتی که تنهایی،دقیقا وقتی که احساس تنهایی میکنی وخسته ودرمانده ای ازتمام مرارتهاوملامتها وچنین حس نیازی میاد وتوروتاانتهایی ترین نقطه ی انتظارباخودش میبره،تویی که درسخت ترین لحظه های طاقت فرسا ناقوس انسانیتوبه صدا درآوردی. نمیخوام قصه بگم شب عیده وفردااول نوروزه اما هرچی فکرمیکنم می بینم  دریغ از آدمای اهلی، دریغ ازگرمای نفسهایی که همچون تو رو به سردی میره ومنتظره تا باتوبه ابدیت بپیونده وتونیز درانتظارخودت گرمایی حس میکنی سوزنده ترازلهیب هردوزخ، همین الان شاه پسررویاهام پیامک فرستاده پس میذارمش به یادگار اینجا: حافظ گشوده ام وچه زیباست فال تو /حتماقشنگ میشود امسال حال تو/ باآن زبان فاخر وایرانی اصیل/ فرخنده بادروز وشب وماه وسال تو...ساعت 50دقیقه یکم فروردین سال 90...هنوز عید نشده

...
? آقای نویسنده | در ۱۳٩۱/۱/۱ |   | پيام هاي ديگران()

آنچه گذشت(تلخ وشیرین سال 90)

اپیزوداول:

هادی دیگه مرده بود ویادش زنده

بارفیق ده ساله دوباره اختلاف پیداکرده بودم

رفیقی که ازحوزه علمیه بامن هم حجره بود واز دوران هیئت

ازهمون وقتی من یه مداح اهل بیت بودم واین میومد پای مراسمم

ازهمون وقتیکه میدید من یه خط شکنم میگفت ازت خوشم اومده

منم که سازم کوک نمیخوند با اون جماعت غدار

رفیق ده ساله ای که شده بود بلای جون دخترای مردم

ازوقتی باجماعت به قول خودشون کوئیست اینترنشنال

هم کاسه شد خیلی عوض شده بود

اونوقتا من تهران بودم وحمالی میکردم،دربه دری میکردم

اوایلش تا سه هفته کارتن خواب حرم خمینی بودم

خواب نداشتم من،مگه ازسرما میشد بخوابی

اینام تو اهوازکاروبارشون ناجور گرفته بود،دفترشون روزی

بوقی حمارپرزنت میکرد،چقدر به من میگفت بلند شوبیا

منم که باخودم عهد کرده بودم مگه بمیرم دیگه برگردم خوزستان

توهمون دم ودستگاه به رفیقش رحم نکرد آخه

روزی ده بار احمد زنگم میزدکه گرفتار شدم ومیخوام برگردم

بابام داره گریه میکنه ولی محمد ازم برگه تعهد گرفته

دیگه زدم به سیم آخرورفتم اهواز وگفتم خودتو ومهدی

بیاین علی مهزیار،آخه ایناهیچکیو قبول نداشتن الا من

حالانمیدونم بخاطرخوشکلیم بود،آخه هروقت موهامو بلند

میذاشتم ویکم میفتاد روصورتم این هی میگفت ووش نازی،

موش بخوردتنیشخند یاهرچی ولی همیشه میگفتن

فقط فکرای توروقبول داریم وواقعا هم هیچکیو آدم حساب نمیکردن

منم که خرترازاین حرفا بودم بخوام ژست بگیرم

جاخالی میدادم تا یارو با سربخوره زمین

هیچکی نمیتونه پشت من قایم بشه وبخوادبامن کسب وجاهت کنه

اونشب خیلی عصبانیشون کرده بودم باحرفام ومیگفتم به چه حقی

ازاحمد تعهد گرفتین واینکارتون نامردی بوده

راستش حرفاشون مفت نمی ارزید وبه محمد گفتم خودتم میدونی

میخوای ازاحمد انتقام بگیری وضعیف کشش کنی دیگه بپذیر

رابطمون واسه همون عوضی که من پشتش دراومدم کات شد

ولی بعدش همون عوضی دوباره دست دوستی باشون داد

بیخیالش

وای خدا سایناچپ پاستفرشتهالان بردمش بالا گذاشتم روپله ها

خودش راه بره دیدم پای چپشو اول میبره بالا...نازی نازی

راستش من ازاین نامردانیستم بخوام واسه خوشکل کردن خودم

رفیقمو دیو کنم،همین رفیقم اونوقتا که منو از حوزه اخراجم کردن

پشتم دراومدوحتی تحریم کلاس کرد وکلی هم بامدیرحوزه درافتاد

آخ گفتم حوزه،یاد یکی از طلبه ها افتادم،یه دفترچه درست کرده بود

اسمشو گذاشته بودم دفترچه ی شهوت آقا این یه لیست

درست کرده بودکه مثلا کدوم غذاها شهوت انگیزن،طلبه ها بش

میگفتن عدس،ازمن خیلی حساب میبرد،یه بارازم پرسید

میشه پسرم صیغه کرد؟تعجبگفتم آره میشه ولی به شرطیکه

خداراضی باشه،گفت ولی لواط میشه،گفتم باور کن درکت میکنم

ازدواج کن،گفتمش چی میخوری؟ دهنت بوی راسو گرفتهنیشخند

گفت وایسا الان میام،رفت وبرگشت،هاکرد،هوکرد،دیدم دهنش

دیگه بونمیده،گفتم چیکارکردی؟گفت سرکه خوردم،اعجوبه بود

مگه کسی جرات داشت شباتنهایی بره سرویس بهداشتی

این اعجوبه عین جن بود،منم که ازجن نمیترسیدم ووقتی میرفتم

حواسم بهش بود،یادمه یه بارپرید جلوم گفت یاهو،آقاچنگ انداختم

وگرفتمش وتاخوردزدمش(یواش زدمش)،وای خداخل بودقهقهه

قفل میبست دورکمرش

عصامیگرفت دستش،یه باربچه ها ازروی به قولی دلسوزی

اومدن براش جلسه گرفتن تومدرس،آقا حالا همه حلقه زده بودن

واینم نشسته بودونیشش باز بود وهرکسی افاضاتی میکرد

وچیزی میگفت اینم یه دسته سبزی دستش بود،سبزیاش

خدایی شبیه یونجه بودن،هرکی حرف میزد این سبزیارو

میذاشت جلو دهنش ونمیذاشت حرف بزنن،منم دیگه

طاقت نیاوردم،گفتم حسین پاهاشوبگیر بندازش بیرون

حسینم لنگاشو گرفت ومیکشیدش ولی این عین قوچ

مقاومت میکردتا منم رفتم دستاشو گرفتم ودونفره

انداختیمش بیرون وحالا این طلبه هاژست باادب گرفته بودن

ومیگفتن آقا زشته اینکارا،منم برگشتم گفتم زشت پیرزنیه که

باچنگال ماست میخورهچشمکخلاصه ارنک بود دیگه

بازم دمش گرم این یکی روراست بود،اونای دیگه دست میکردن

توشلواریکی دیگه ومیگفتن اشتباهی شداوههرکی میخواد

منکربشه الهی کور بشه چون همه حرفام راسته

برگردیم سر داستان اصلی

دوسال گذشت تا دوباره حس کردم دلش میخواد بامن رابطه داشته باشه

منم حس میکردم گذشته دیگه گذشته بذار دوباره امتحان کنیم

اینباراما موضوع خیلی فرق میکرد،اینبار یه عوضی درست حسابی

شده بود،من فقط می دیدم با دخترا رابطه داره

نمیدونستم داره چیکار میکنه که،واسه بحثای فلسفه پایم بود

واقعا عوض شده بود،وقتی فهمیدم چکارست اصن باورم نمیشد

توکما بودم،کسی نمیتونه باور کنه چی کشیدم،ازغذاافتاده بودم

چهلم هادی هرکی منو می دید میگفت چرااینهمه لاغر شدی!

بگوآخه پسر کی مجبورت کرده واسه من فیلم بازی کنی؟

بفهم بالاخره دستت رومیشه،بفهم من خیلی خرم

بفهم من درسته خیلی ساده دلم اما بهت گفته بودم

"گوسفندهاوقتی گرگ را می بینندفرارمیکنند"

پس تومجبوربودی نقاب بزنی وگرنه میدونستی ازت فرارمیکنم

پریسا وروجا وزهرا ومهر...پاره شدن توسط آقاگرگه

پریسا که خیلی ادعاش میشدومیگفت کسی نمیتونه منو گول بزنه

ولی آخرش میگفت خدابهش رحم کرده وگرنه پاره تر میشده

خدایایابو داد میزد سرم میگفت،خیالت راحت شد

پاتو بکش بیرون،گفتم اگه نکشم چه غلطی میکنی؟

میگفت این دخترا لاشی ان منم مث خودشونم

دیگه هرزه شده بود،گفتم تو لاشی تر ازهرکسی هستی

همه ی این 4تادخترو میشناختم ومیدونستم هیچکدومش

لاشی نیست،ولی خداییش 4تاشون یک از یک خرتر بودن

گفتم ای کاش میدونستم دردت سکسه،ولی تو دیگه نامردشدی

توهیولا شدی،برومرد باش.

اپیزودآخر:نیشخند

آقای گجت خان(میثم)یکی ازهمین شبهامیگه آریو تاحالا سراغ

هدایتی نرفتی؟هرچی داغه تازه میکنه ومنم هرچی تو دلم غمباد

کرده میریزم بیرون،یادوقتیکه بین سئول ونیایش ازفرط عصبانیت

بخاطر4تابرگه ای که جناب رغبتی خان نکبتی میخواست بخونه

تا 4تاحرف زرتکی باعنوان محرمانه تحویل کیومرث هاشمی بده

ومنوبفرستن باآپولوسمت مریخ وپرچم ایرانو هم باخودم ببرم

رئیس دفتره وقتی سرخی صورتمو دید وعرق پیشونیمو،برگه رو

داد دست خودم،منم فرداش زنگ ممد مایلی که همیشه مایل به

کارگرای بیچاره ی معدن زغال سنگ بود زدم وباش قرارگذاشتم

وگفتم شماروتوروخدا این رغبتی دیگه کیه که این حرفای آبکیو

تحویل من داده،اونم اول ازش کلی دفاع کرد که ایشون ازکارشناسان

فوتبالی ماست وکارشو خوب بلده ولی وقتی دوچشمه سورتمه

سواری جناب رغبتیو نشونش دادم دفاعیاتش ته کشید وازم

پرسید شما دانشجوی چی هستی؟صادقانه گفتم دانشگاه نرفتم

ولی بنا به علاقه ی شخصی تحقیق میکنم وفلسفه هم میخونم

خلاصه مثل همیشه که اولش بات کلی حال میکنن ولی بعدش

سرشون یهو به سنگ میخوره ویادشون میادشعرگفتن خوبه

ولی به درد زندگی نمیخوره،تاخداحافظی میکنن انگارهمش

یه خواب بوده،ازاین قشر خیلی کشیدم،یکیش جناب سردار

اسلام مصطفی آجرلوکه یه وقتی دلم میخواست بت آجریش

با صدای ناقوس مجید جلالی بشکنه ولی دیدم این مجید جلالی

درحق من ازهمه نامردتره،تیمش میباخت پیامک میدادم به تقویت

روحیه براش،جواب میدادمادرراه پیشرف هستیم دوست من

بعدش عرضه نداشت عوض اونهمه شب نشینیایی که هفته سوم

شب آخرچشام به زور برگه های کاغذو می دید،یه جلالیتی ازخودش

بروزبده،ولی این یارو جلالیتش کجابود،شهرداری تهران پژوهشکده

واسه چیش بود آخه،فقط کافی بود قیافه ی تازه ازجهنم برگشته ی

جناب مصطفی رو اول صبح ببینی که چطورکارمنداش عین سرباز

جلوش پامیزنن ولی بخدا اگه فقط یه بازیکن فوتبالو دوس داشته باشم

فقط علی کریمیه که بت آجریوشکوند،بگومردک نظامی،آخه معاون پژوهشی

شماازمن حمایت میکنه اونوقت تو اسم مدرک میاری که من چون

لیسانس تربیت بدنی ندارم  لذاچرند گفتم،لذاحرف مفت زدم،

یه روزی رسانه های ترکیه به فاتح تریم ایراد میگیرن که تو

مدرک مربیگری فوتبال نداری وکلاس مربیگری نرفتی واونم درجواب میگه

مربیان فوتبال باید بیان سرکلاس من  بشینن تادرس مربیگری یادبگیرن

وکدومشون باور میکرد ایشون یه روز فاتح آث میلان بشه

حالا بعد صحبتای اردشیر لارودی زنگ میزنیم باشگاه فولاد

میگن آکادمی زدیم ولی طرحهای آزمایش شده رو کار میکنیم!!!

بگو آخه نادون،اونور دنیا کلی پول میدن طرح نو بخرن،اینورهنوز

بایدخوشحال باشیم که پیکانمون ازحالت مکعب مستطیل دراومده

مارابه خیر این پیکان تازه سمند شده شده شده امیدی نیست

نیست،نیست

اینم یه فهرست از اراذل واوباش فوتبال وورزش ازنگاه من:

1-مجیدجلالی2-هوشنگ نصیرزاده3-دکترپرویزسیار

4-محمدمایلی کهن5-علی دایی6-مرتضی محصص

7-محمددادکان8-علی کفاشیان9-مهرعلیزاده

10-کیومرث هاشمی11-رغبتی12-جباری(کمیته آموزش)

13-مصطفی آجرلو14-افشین قطبی15-محمدخاکپور

16-ابراهیم قاسمپور

                     سال 91 اولین پستم سورپرایزه

                     به هیچکی نمیگم چیه

                                      پایان

...
? آقای نویسنده | در ۱۳٩٠/۱٢/٢٦ |   | پيام هاي ديگران()

تولدمرگت مبارک،هادی عمو

هادی عموجان گل نازم

حالت چطوره عمو؟ خوبی؟برقراری؟

عمویی منو می بینی دارم یادتو زنده میکنم؟

چرااینقدزود ازپیش ما رفتی پسر

هروقت یادت کردم بی هوا اشکام دراومدن

بی هوا هق هق گریه کردم

راستی عمو هادی فروغ عروسی کرد

عمویی نبودی ببینی روزچهلمت چطوربرات گریه میکرد

یادته اونشب تو اون خونه گفتی عمو فروغو دوس دارم

یادته بهت گفتم عموآخه تو رو چه حسابی میگی فروغم تورودوس داره؟

گفتی میدونم عمو،میدونم دوسم داره از نگاهاش میدونم

یادته وقتی گفتم باشه من بافروغ حرف میزنم چه ازخودبیخود شدی؟

یادته خودتوانداختی توبغلم؟

خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

یادته هربار ازتهران میومدم میگفتی عمو منم باخودت ببر

دیگه نمیتونم اینجا دوام بیارم

یادته اومدی پیشم،یادته اونجا دوام نیاوردی؟

یادته شبا اشک میریختی؟یادته میگفتی اینجاکجاست عمو؟

میگفتی عمو توچطور اینجا دوام میاری؟

یادته میگفتی پدرندارم،مادرندارم،منم میگفتم نداری نداری نداریم

فرستادمت پیش مادرت آخرسری دلت ازکبابی درآد

دلت ازکبابی دراومد ولی جسمت کباب شد وسوخت که سوخت

وقتی حامدزنگ زده بود باورم نمیشد

میگفتم این پسره داره همه روفیلم میکنه

نذاشتم کسی باور کنه تاخودم شماره بیمارستانو گرفتم

آخ خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

عمو هادی من خیلی آدم بی شرمی هستم

من خیلی بیرحمم عمو

اینو وقتی فهمیدم که تونستم بیام سردخونه

بالاسرجسم یخ زده ی تو

نمیفهمیدم کجام عمو توروخدا ازمن دلخور نباش

هیچی نمیفهمیدم

توبهتر ازهمه کس منو میشناسی

خودت دیدی که وقتی همه گریه هاشونو کردن

وقتی همه رفتن

تازه شروع کردم به زار زار زدن

دلم برات تنگ شده عموهادی

دلم برات تنگ شده

هنوزم باورم نمیشه تو نیستی عمو

پسر مسخره نکن دیگه

راستی راستی تو دیگه نیستی؟

تولدت یکسالگی مرگت مبارک عمو هادی...

...
? آقای نویسنده | در ۱۳٩٠/۱٢/٢٤ |   | پيام هاي ديگران()

تحول گرایی ته چاه

من از دوران کودکیم اصولا فرد ناآرومی به حساب میومدم

همیشه تمام چیزایی که برای بقیه روال زندگی بود برای من

قابل تحمل نبود وهمینم باعث میشد با خیلیا گلاویز بشم

بااونایی که فکر میکردن همه جا یه پادگان نظامیه و همه چی باید

دیکته بشه واگه کسی بخواد سرپیچی کنه مشکل ازخودشه

چون بقیه اون شرایطو پذیرفتن وانگار همه چی روبه راهه وهیچ مشکلی

هم وجود نداره،البته من همیشه حواسم به این بود که درواقع برخلاف ظاهر

قضیه که همه سر به راه نشون میدن اما درعین حال همه درحال سرپیچی

به روش خودشون هستن ولی خب ازنظرمن اون روش وشیوه ی برخورد

عمومی ناشی از ضعفی بود که بخاطر ترس اتفاق می افتاد.

هیچکی خودش نبود وهمه داشتن تظاهر میکردن وجالب اینجابود که

همه هم میدونستن دارن تظاهر میکنن ولی میگفتن دیگه چاره ای نیست

وازاین حرفها که اگه اینجورنباشیم اموراتمون نمیگذره واین بود که دروغ و

ظاهرسازی ازوقتی یادم میادمردمو درمقابل چیزایی که ممکنه ازدست

بدن واکسینه میکردالبته درستش اینه که بگم درمقابل چیزایی که

نمیتونستن با قدرت وایستادگی بدستش بیارن وبخاطر کم طاقتیشون

که دراصل جهالتشون بود،رو میاوردن به این زالوی نکبت بنیاد برانداز.

برام جالب بود که چطور آدمایی که حاضر بودن روزی چند ساعت

صف نون وپنیر دله ای و روغن وشکروهرزهرمارکوپنیو تحمل کنن واگه

کسی میخواست زرنگ بازی دربیاره بره جلوی صف همه دادشون

درمیومد که هوی بیا آخر صف وخیلی وقتا دعوا میشد سر همین

صف مسخره ولی همین آدماوقتای دیگه که میبایست میفهمیدن

چه حقوقی دارن مسخ میشدن وهوس صاحاب مرده شون نمیذاشت

عقلشون کارکنه وتاچشم کار میکرد همجنس بازی بود واین یکی

شلوار اون یکیو پایین بکشه ودست کنه تابازو لای پای اون دختر

وانگشت تو فلان جای فلان پسرواین چیزا اونقدری شایع بود

که خیلیاش توروز روشن جلوی چشم همه اتفاق میفتاد.

بعدش همین آدما نوبت تو که میرسید چون ازنوع وجنس

خودشون نبودی مثل سگ میفتادن به پاچت واگه زورشون بت

نمیرسید شروع میکردن گله شدن وهمدستی کردن واسه زمین زدن و

خوردکردنت که ازاین دسیسه ها تا یادمه وجود داشت وتو که نمیتونستی

این وضعیتو تحمل کنی تا میتونستی زمین میخوردی وسرتومیشکوندن

هرکی منکرشه میتونم سرمو کچل کنم تا ده تا جای شکستگی نشونش

بدم ولی کاش فقط همین مدل سرشکستگی بود نه سرشکستگیهای دیگه

که مثلا این پسره به درد زندگی نمیخوره وهمش درحال اعتراضه و

میخواد باهمه چیزو همه کس بجنگه،همه چیز فاسد وهمه کس خراب.

حس بزرگ بودن بد حسیه وتو این وضعیت بااین آدماحسابی

ورشکستت میکنه ومیفتی گوشه ی خونه تا یه فکر درست حسابی

کنی به حال این وضع  فاسد خراب ولی دست آخرحس میکنی انگار

ته چاهی وهرچی دادوقال میکنی صدات برمیگرده توگوش خودت و

فسادتا بن استخون این مردم رخنه کرده وبه قول معروف عین خرس

به خواب سنگین زمستونی  رفتن یامثل شترمرغ سرشونو

کردن توخاک وفکر میکنن اینجور وضعیت عوض میشه درحالیکه ازفردا

باید مثل سگ بیفتن به دم جنبوندن واسه رفع هوسهای ادامه دارشون

واگه این حقارت نجاتشون نده مثل گرگای درنده بیفتن به جون هم و

هرکی بیرحم تره چاشنی روباه صفتی هم اضافش میکنه تا دیگریو

استثمارکنه وعیشی کنه وعشرتی به هم بزنه که قدرت من اینه

من میتونم همه رو گول بزنم وروزی بی حد وحصر دروغ بگم بدون

اینکه کسی بفهمه وحتی اونقدری زرنگم که هیچکی نمیتونه گولم

بزنه وبه همه چیزو همه کس شک میکنم ولی تامیتونم ظاهرسازی

میکنم واین وسط هیچی وهیچکی برام مهم نیست،اینکه به بابام دروغ

بگم که ولی نعمته یا مثلا به دروغ خودمه عاشق جابزنم تا به هوسم

برسم وهرچی میخواد به سر عشق بیاد واگه منم  هیچکی به هیچکی

اعتماد نکنه چون آدم همینه وهرکی ام هرچی ازلاهوتی وملکوتی بودن

انسان گفته ومیگه همش یه مشت حرف مزخرف وچرنده که میخواد خودشه

آروم کنه ودراصل همه درنده خو وسگ صفتیم وهرکی باید یجور گلیم

خودشه از این لجنزار بیرون بکشه وگرنه تواین تنازع بقاء باید به فکر

نابودشدنت باشی اگه میخوای سادگی کنی وازآدما تصویرلاهوتی داشته

باشی.

اگه واقعا جسارتشو داشتی وامیستادی پای حق وحقوقت واگه روحت

احساس بزرگی درخودش میکردحاضر نمیشدی واسه دررفتن از

زیربار حرف این واون روبیاری به فریبکاری بلکه وامیستادی وباقدرت

روی خواسته هات اصرارمیکردی وهرکی میخواست حرف مفت بزنه

باچهارتا حرف درست حسابی میزدی تو دهنش واگه میخواست روبروت

وایسه وهرجوری شده زیرآبتو بزنه وخرابت کنه تو هم بااستقامت و

تلاش دوچندان برحق بودن خودته اثبات میکردی هرچند من دیگه توصیه

میکنم کسی ازاینجور فکرا نکنه چون آخرعاقبتش میشه یکی مثل من

که حسابی پس میخوره فقط بخاطر اینکه این وضعیت همه گیره

وتومیخوای چیو به کی اثبات کنی؟میخوای مثلا به یه مشت گاوی

که سرشونو انداختن پایین وراه خودشونو میرن اثبات کنی بدون دانشگاهم

میشه آدم حسابی بود وتازه شماها هیچکدومتون آدم حسابی نیستین

وسیستم خرابتون کرده وهیچی نیستین جز آبزارآلات سیستم حاکم

یامثلا به یه مشت میمونی که چیزی جزدلقک بازی بلد نیستن بگی

ای میمونا بجای تقلید کردن از همدیگه وادادرآوردن یکم جدی باشید

ویکم فکرکنید وهرخری گوره خر نیست شاید رنگش کرده باشن تاشما

بادیدنش حال کنید وراضی بشید!

ای بابا،یکی مثل من ته چاه داره تحول گرایی میکنه ولی خداییش میتونم

بجای ته چاه وصف نوک کوه کنم والحق که اونم بخاطر اینکه متولد دی

همیشه میره که نوک بلندترین قله هاروفتح کنه وای به حالش اگه

خسته بشه ووای به حال جماعت بزدل اگه بخوان دل این بزکوهیو

به تمسخربگیرن وقوچ صفتی دربیارن وشاخ تیز کنن،بدبلایی سرشون

میاد چون این معده ی لامصب قدرت هضم همه نوع خوراکیو داره واون اوج

قدرت درک وطراحی هرسناریویی وخلق هرتراژدیو داره بالاخره هرچی ام

نباشه ازهمه خلاقیتش بیشتره واونایی که توکار فلسفه هستن یا توکار

عرفان واین چیزها میفهمن خلاقیت یعنی چی،اسم سیاستمدار جماعتو

نیاوردم چون جیره خوارن وبه حساب نمیان بخصوص درعصری که همه چیز

روی کاکل رسانه میچرخه ولی اونام حواسشونو جمع کنن چون زمینه که

عوض بشه تازه میفهمن داشتن توگوش خر روضه میخوندن وخوب

میدونن اگه یه چند وقتی این رسانه ی صاحاب مرده رو ازدست بدن

چطور همین خران بارکش میرن به بارکشی همسایه وواقعا پالون خره که

عوض میشه نه خودش وواقعا قصه ی این ملت شده قصه ی پینوکیو

که به یه فرشته مهربون نیازمنده تا بهش بگه وقتی دروغ میگی دماغت دراز

میشه واین بلاهاسرت میاد ولی وقتی خودتو پیداکنی ازخریت درمیای ودیگه

نمیخوای بری شهربازی تا بعد یه هفته خرت کنن وبعدش بندازنت تو دریا

خوراک نهنگ بشی.

اینارو گفتم همش بخاطردعوایی که امروز صبح راه انداختم وبازم

احساس زندگی کردم وبازم توگوش یه خرروضه خوندم ولی خب بعدش توراه

بخودم گفتم هنوزم ته چاهی وصدات فقط به گوش خودت میرسه.

خیرسرم بعد یه سال سرماخوردم،میرم درمانگاه وآقای پذیرش نفهم

باکمال پررویی میگه دفترچه شمارو پذیرش نمیکنیم ومنم شستمش تا

دفعه دیگه یادبگیره چطور حرف بزنه ولی نه باعوام کالانعام بلکه با یکی

مثل من که ازاولش با پدرمم تعارف نداشتم روی حق وحقوقم وهرکی بخواد

لودگی کنه تودهنی میخوره از من ومیگن هروقت هوا آرومه بایدمنتظر

طوفانی باشی که درراهه!

پینوشت:

پست پایینی که درارتباط با کثرت گرایی دینی هستش به تدریج کامل میشه

وتمامشو درادامه مطلب میذارم.الانم بخش اولشو گذاشتم.بخونید براتون مفیده.


...
? آقای نویسنده | در ۱۳٩٠/۱٢/۱٥ |   | پيام هاي ديگران()

نقدکثرت گرایی دینی جان هیک در زاویه

برنامه زاویه درتاریخ 3اسفند باموضوع نقد کثرت گرایی جان هیک

ازشبکه چهار سیمابرگزار شد وبنظرمن یکی ازمهمترین وچه بسا مهمترین

برنامه ای بود که دراین سلسله برنامه ها برگزار شد.

میهمانان این برنامه آقایان عبدالحسین خسروپناه رییس انجمن فلسفه و

سید حسن حسینی بودند.

میدانم گذاشتن اینگونه مباحث سنگین فلسفی درصفحه ی وبلاگم

کمترمورد توجه ودقت دوستانم قرار میگیرد اما بخاطر علاقه ی شخصی اینکار را

انجام میدهم وهمچنین برای دوستانی که شاید دراینترنت بدنبال تحقیق

دراین زمینه هستند تا بتوانند ازاین نوشته ها نهایت استفاده را ببرند.

تمام متن هایی که مینویسم صرفا برمبنای انگیزه وعلاقه ی شخصی هستند.

ازامشب شرح کامل این مناظره رابه مرور زمان درقسمت ادامه مطلب

وبلاگم قرارمیدهم.

ودرهمین راستا نیز نقد کوتاهی درزیر همین نوشته خواهم گذاشت.

علاقه مندان به گفتگو نیز میتوانند در قسمت نظرات همین وبلاگ نظرات

خودرابا اینجانب درمیان بگذارند وتاجایی که امکان دارد به نظرات پاسخگو

خواهم بود.

پیامک برنامه:

آیانظریه ی جان هیک درباره ی کثرت گرایی دینی مخالف اسلام است؟

...
ادامه مطلب
? آقای نویسنده | در ۱۳٩٠/۱٢/۱۳ |   | پيام هاي ديگران()

گلگشت درآبادان(بدون سانسور)

 

دیروزظهر میثم زنگم زد گفت آبودان یه نفر

 مونم که عشق آبودانم دیگه نتونستم جلو خودمه بگیرم

 گفتم آبودان زربیلته زبن ربیم

 مو بودم ومیثم وصادقعینک

صادق خو یکی نبود جلو چشای صاحاب مردشو بگیره

 وهردختری می دید میگفت اوف لامصب

 چه خوشکلن این دختر آبودانیا

 همه دخترای آبودانه رنگی می دیدتاآخرشب که تورستوران

 بودیم دراومدگفت مومیترسم ازدواج کنم

 مونم بش گفتم خاکتوسرت میدونی چته تو؟

اون دخترعمت که اونقدازخوشکلیش تعریف میدادی

 زود جواب بله بت داد وگرنه اگه میگفت نه می دیدمت

 حالاچطور گریه میکردیگریه

 گفت هاوالا راست میگی بیا اینم عکسشه نگاش کن..

دختره خیلی قشنگه ولی صادق ووووووووووووووی(بالهجه آبودانی)

توخوداری حسن کچل میشینیشخند

 میثمم که فقط کافیه یه پالتو تنش کنی تا بشه خودخود

 کارآگاه گجتعینک

 مونم که دیگه نگو از آبودانیا آبودانی ترمچشمک

 تارسیدیم گفتم مو دلم ته لنجی میخواد ولی خدارحم کرد

 ته لنجی کیپ تاکیپ آدم بودومونم شانس آوردم

 پول دسم نبود وگرنه همشه میخریدم نیشخند

خاکتوسرم که هنوز عین این بچه هام

 دلم میخواد یخچالم پربستنی باشه وناهارو

شامم لواشک وآلوچه باشه

 آقاتوبازار آبودان یکی باید حواسش به موباشه که از

فرشید وجمشید گرفته تاامین ورامین به هرکی برسم باید

 یه تیکه آبودانی بندازم خداییش مو ته لهجه آبودانماز خود راضی

 هیچوقت یادم نمیره سالی که شهرداری تهران کارمیکردم

 آقا پدرمادر بیچاره همکارامو درآورده بودم

 شب که میرفتن خونه فردا صبح که میومدن میگفتن

 لامصب خونوادمون میگن چرا لهجتون عوض شده قهقهه

 آقاصادق میخواست برا دوس دخترشودخترعمش باهم

 عروسک بخره ولی یه جا دیدم دمپایی گرفته دسش

 گفتم ولک نکنه میخوای دمپایی بخری؟گفت هانگیرم؟

گفتم وووووووی توعهدبوقی تو

 یکم فانتزی برخورد کن پسر ،اینترنشنال دیس فانکشنابرو

 آقادیدم قیافش عوش شد ودمپایی ابریو انداخت و

گفت هاراس میگی آقا مونم بعدش هی میگفتم

 ولی دمپاییه خیلی آنتیک بودنظرم عوض شد حیف شد

 نگرفتیش اینم میگفت مرض دیگهخنده

 توامیری تاتونستیم گشتیم تا بالاخره رفتیم عروسک فروشی

 ومو یه عروسک دیدم خیلی شمل بود

 عروسک یه پسرشیطونکی، برابهار خریدمش گفتم

 عید میاد حال کنه باش

 ولی شب جام نگرفت زنگ زدم باش حرف زدم وگفتم

بهاری برات عروسک خردیدما اگه بدونی

 چقدنازه دوتادندون داره وگوشاش خیلی باحاله وموهاشم فشنه

اونم خو هی میگفت کبوتر خریدما،سفیده

 حالا صادق  هی بلدنبودچی بخره وهی مونده چی بخره

 وهی بین اونهمه عروسک قاطی کرده بود مونم خستم شد

گفتم چقد فس فس میکنی ،آقای فروشنده جون مو یه

 توضیحات مبسوط درباره تاریخچه ی عروسک به این

بده که دهن مونه سرویس کرده

 گفت براکی میخواد؟اونم علامت میداد یعنی نگوابرو

 مونم که چیزی نگفتم فقط گفتم والا برا دوس دخترش نیشخند

 بیچاره گناه داره جوونه دوس دخترداره،فروشندهه

گفت تو خودت که تیپ وقیافت جوونتره تو چرا

 عروسک نمیخری برا دوس دخترت؟گفتم ووووووووووووی

 ولک دوس دخترم کجابود مو...دیجیتالم کجابوددلقک

 ولی راس میگی حالا میخرم شاید خدااونم رسوندچشمک

 صادق یه خرس ویه سگ خرید ومو یه ببیی دیدم خیلی نازبود

 فروشنده گفت این برا ولنتیان رسیده بود برامون

 همین دوتاازش مونده،گفتم یعنی نشد مو دس بذارم روچیزی

دلم خوش بشه نگن آخریش نیستنیشخند

 گفتم ها راسی ولنتاین چه خبر؟کاسبی چطوربود؟

گفت بابا شب قبلش اماکن اومد ازمون تعهد گرفت

نبایدشلوغ بشه بازارحواستون باشه جنسای تازه زیادنذارین

 ولی راضی بود میگفت خیلی خوب بود فقط دیگه آخرش

 جمعمون کردن گفتم براچی خو؟مگه عروسک خریدن چه

 اشکالی داره؟گفت والانمیدونم

 گفتم ها مو میدونم نه گوشت گوسفند گرون شده اینام دیدن

 ملت اومدن "عروسک بره ای" بخرن

 دستور ازبالا رسید که اگه همه عروسک بخرن شبا هی به این

عروسکانگاه میکنن ویاد گوشت گوسفندمیفتن

 که یه روزگاری کیلو دوتومن بوده وافسردگی میگیرن

 وخب اینام که خیلی دلشون میسوزه نمیخوان ملت افسرده

 بشن چشمک فروشنده گفت باباتوچقدساده ای باحرفایی که

 تومیزنی آخرش باید بگی میترسن ملت عصبانی بشن

 بریزن توخیابون مثل اون سال که سر داستان شوری آب

 همه ریختن بیرون ودرگیری شد و...

 گفتم هاراس میگی بخدا خودم یادمه اون سال چن بار اومدم

 آبودان ونمیشد ازآب لوله خورد

 حالا خودیگه عادی شده همه آب تصفیه کن دارن تو خونه هاشون

 گفتم ها والا ایناازهمه چی میترسن ولی خو

 "عروسک بره ای حق مسلم ماست"

آقاخندیدیم وزدیم بیرون وصادق هی میگفت خاکتوسرت آبرومونه

بردیقهقهه

 میثمم میگفت اگه مو دیگه باشما دوتا جایی اومدم

 یعنی شمادوتا آبروحیثیت نمیذارین برا آدمعصبانی

 آقاحالا داشتیم دور میزنیم وازکنار این ستادای انتخاباتی

 رد میشیم ولی مو حواسم نبود یه کارت وبرگه ای ازاینا

 گرفتم دیدم میثم گفت اینا چیه گرفتی تو

 گفتم میثم کلاسای تکنولوژی فکره بذار بینم چی نوشته

 دیدم میثم گفت ووووووووووووی فکر کردی دکتر آزمندیانه

 آقا مونم حواسم نبود گفتم په چیهخیال باطل

 گفت ولک توخیلی گیجی بابایه نگا کن به دفترودستکشون

اینا دفتر تبلیغات انتخاباتی ان

 آقاچقدخندیدم قهقهه ولی این دکتر عباسی دمش گرمه

 یه جمله ازخودش درآورده بود

 "مردم دودسته اند یا آبادانی اندویا دوست دارند آبادانی باشند"

 آقا مو ایقدحال کردم باای جمله وهی میگفتم واقعا راس میگه

 عباسی مو که آبودانی نیستم ولی دوس داشتم آبودانی بودم

 میثمم گفت خوبیا آبودان مگه چقدفاصله داری حالا هرکی ندونه

 انگار مریخیعینک

 آقامردمو میگی جو زده شده بودن بالن هوا کردن بخدا

 گفتم بیاحال کنین بچه ها این ملت همینن که لنگ درهواموندن

 دیگه یعنی اینا رهبرخامنه ای باشه یا چرچیل واستالین

 وهیتلر براشون فرقی نمیکنه فقط بذاریشون بندریشون وساز

ورقصشون به راه باشه نی امبون بزنن وآخرهفته برن استادیوم

 وهی بگن آبادان برزیلته ولک استادیوم نمیخوان اینا

 نگا کن جون موطرف وایساده بود وسط خیابون پرچم برزیل دسش

 گرفته بود وهی میگفت آبادان برزیلتهتعجبتعجب

 گفتم آقای صادق توکه فلسفه سرت میشه به مو بگو بینم

 کارسختیه رو اینا حکومت کنی؟

 گفت توفیلسوفی ازمو میپرسی؟گفتم نه والا یعنی عین

 آب خوردن میشه دلشونو خوش کرد ولی مو موندم یعنی یه

 چوپان گاپونم تواین مملکت گیر نمیاد؟!متفکر

 آقامو خیلی حال کرده بودم ازاین دکتر عباسی رو کارتش نوشته

 بود:آبادان نماینده نمیخواهد فدایی میخواهد

 آقا گلگشتمونه زدیم ومونم ازته لنجی چای میوه ای

 که یه مدت قحطش اومده بود خریدم وگفتیم

 دیگه بریم شام بخوریم

 رفتیم رستوران وآقااین صادقو میگی،شنیدین میگن

آدم چشمش دنبال هرچی باشه همون براش میرسه؟

 تاما نشستیم 4تا دخترازآسمون رسیدن تا سوژه ی شاممونم

تکمیل بشه آقاصادق دهنمونو جرداد، صدبار هی میگفت آخ چه

خوشکلن خاکتوسراتون برین باشون حرف بزنین

 شما خوکسیو ندارین ولی مونم پایتونم هروقت اومدیم آبودان

میریم باشون بیرون دورمیزنیم کلی خوش میگذره ومیگیم

 ومیخندیم وحال میکنیم دیگه

 مو گفتم هاصادق راس میگی نگا کن اون یکی شبیه گوگوشه

چقدخوشکله بی شرف

صادق نگاش کن هی داره نگامون میکنه برو دیگه بروباش حرف بزن

 مو ازاینجاهواتو دارم

 آقا کاریش کردم ایناکه شامشونوخوردن رفتن بیرون صادقم هی

 این پا اون پا میکرد یعنی

 کاریش کردم رفت شماره بده مونم گفتم میثم جون تو مونمیتونم

خودموبگیرم الان میپکم ازخنده

 آخه همش یاد داستان شماره دادن ا هوازدوران دانشجوییش

 میفتم که چطوردورمیدون  رفت جلوودسشو دراز کردولی

 دختره شمارشو نگرفت واین لرای تومیدون بش خندیدنقهقهه

 آخرش هیچ دیگه شماره نداد یعنی فس فس کرد ودختراهم رفتن

 هایادم رفت بگم یه عرب دشداشه ای افتاده بود دنبال یه دونه

 ازاین دخترای سانتی مانتال

 آقاصادقو میگی چقد فحشش میداد وهی میگفت

 عرب دشداشه ایو نگا کن خجالت نمیکشه

 گفتم آقاجان خو معلومه دیگه نمیتونه خو دشداششو عوض کنه

 سه میشه تابلو میشه زنش بش نمیگه چرا یخچالتو درآوردی؟

ولی نمیتونه هم جلوشهوتشو بگیره

 مثل تو که  زیباشناسی بلد نیست آقا صادقچشمک

،اون فقط میفهمه معنای بلندشدن آلت چیه

 واین زمونه هم که زمونه ی تنوع آلتهاست از طبیعی گرفته

 تامصنوعیش

 بیخیال بابا اینم سکانس پایانی سفرمابه آبادان بود

 واینم جمله ی پایانی  ازطرف من پیشکش به دوستانم

 "میتوانم دنیارا هرروزبه بازی بگیرم ولی دل آنکه رادوست دارم

 هرگزبه بازی نخواهم گرفت"

 عاشقتم آبادان...آبودان برزیلته

 اینم به یاد شاه پسری که 19سال ندیدمش وپادشاه رویاهامه:

 دیروزتوآبادان چشام دنبال زیباترین بود،توبازارحواسم همش به توبود

 دلم میخواست تومیومدی رد میشدی وفقط یکبار رضابخدا

فقط به اندازه ی یه نگاه ازدور می دیدمت

 شک نکن برق عشقت تودلم اونقدی حرکتش سریعه که

 بلافاصله میشناسمت

 عاشقتم رضا...برای من هرجاتوباشی همونجابدون بروبرگشت

 بهترین جای زمینه

...
? آقای نویسنده | در ۱۳٩٠/۱٢/٦ |   | پيام هاي ديگران()


Friends18.com Orkut Scraps
Friends18.com Heart Scraps

Friends18.com Orkut MySpace Hi5 Scrap Images
Friends18.com Picture Comments